Posts Tagged ‘مادر’

شکاف دیگری در حکومت : ویدئوی مادر سهراب اعرابی در شورای شهر

ژوئیه 24, 2009

سخنان مادر سهراب اعرابی در شورای شهر تهران . شیرزنی شجاع که به تنهایی به پیشبرد هدف این انقلاب به اندازه یک لشکر کمک کرده است .گاه دست تاریخ انسانها را در مکانی قرار میدهد که هرگز آمادگی آن را نداشته اند . در این زمانهای نادر است که هر انسان بنا بر تواناییهای خود جواب تاریخ و ملت خود را میدهد. مادر سهراب از آن گروه است که  از این امتحان تاریخی سر بلند بیرون آمدند .                       «دوراندیش»

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

گفتگو با مادر شهید مسعود هاشمزاده

ژوئیه 21, 2009

پسرم خیلی به زندگی امیدوار شده بود ، هیچ وقت مسعود را تا این اندازه شاداب ندیده بودم . مسعود پسرآرام و صبوری بود بیشتر اهل هنر بود تا سیاست ولی نمی دانم چرا در این دوره انتخابات اینقدر دگرگون شده بود .
این جملات را خانم فاطمه محسنی مادر مسعود هاشم زاده که در راهپیمایی مسالمت آمیز شنبه30خرداد در خیابان آزادی تقاطع شادمان به ضرب گلوله نامردان از پای در آمده است چندین بار با آهی طولانی در بین صحبت هایش تکرار می کند.
مادر 48 ساله ای که پسربزرگ اش را از دست داده و بعد از یک ماه از شوک بیرون آمده و می خواهد حرف بزند ، فریاد بزند و از ظلمی که بر خود و خانواده اش رفته سخن بگوید .
می دانم یادآوری روزهای گذشته خیلی سخت است ، هر طوری که مایلید برایمان تعریف کنید که چه بر سر فرزندتان آوردند .
نه ، اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمی زدم چون پسر دیگرم میلاد و دوست اش را هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتی سر مزار پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر می کنم چرا حرف نزنم چرا از پسرم نگویم .
من رشت بودم که این اتفاق افتاد . مسعود به پدرش گفته بود می روم منزل دوستم ، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود ، میلاد پسر دیگرم تصادفا می بیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعت اش می شناسد که مسعود است و همرا مردم مسعود را می برند به اولین درمانگاه و همانجا تمام می کند .من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود دستگیر شده ، همان موقع قلبم فرو ریخت ، گفتند بیایید تهران . ما خواستیم حرکت کنیم دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما می آییم . (more…)