Posts Tagged ‘ابراهیم نبوی’

نامه سرگشاده ابراهیم نبوی به محمود احمدی نژاد ، حتما بخوانید ، شاهکار است

اوت 10, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز ، برگرفته از جنبش راه سبز :

دوشنبه 19 مرداد ماه :

آقای محمود احمدی نژاد!

می گویند در روزگار قدیم که دستگاههای ماشین حروفچینی فلزی بود، حروف م. و ل. در روسیه کمونیستی معمولا زودتر از سایر حروف سائیده می شد، علتش این بود که نوشتن واژه مارکسیسم لنینیسم(م.ل.) آنقدر رایج بود که دولت و نویسندگان و مخالفان از حروف م.ل. به جای واژه مارکسیسم لنینیسم استفاده می کردند و کثرت استعمال م.ل. باعث خرابی ماشین های تحریری می شد که دائما این واژه منحوس را تکرار می کردند. می گویم واژه منحوس و این ناشی از هیستری ضد چپ من نیست، چون من به سوسیال دموکراسی اعتقاد دارم و آنچه مرا به خشم می آورد، سویه دیکتاتوری لنینیستی است، نه سویه سوسیالیستی. مردم شوروی هرچه بدبختی می کشیدند از همین میم و لام بود، از آن فقر ملی که همه جا بود تا آن نکبت سازمان امنیت کمونیستی تا آن حزب لعنتی کمونیست شوروی تا آن ارتش سرخ لعنتی و به همین دلیل بود که میم و لام برای بخش وسیعی از مردم نفرت انگیز بود.

وقتی چهار سال قبل شروع کردم به طنزنوشتن درباره تو، دائما مجبور بودم کلمه احمدی نژاد را تکرار کنم، به همین دلیل ناخودآگاه تو را خلاصه کردم. وقتی می نوشتم ا.ن. همه می فهمیدند که منظور توئی کعبه و بتخانه بهانه است، اما در این میان برخی خرده گرفتند که چرا به او توهین می کنی؟ نوشتم کوتوله سیاسی، بعضی از دوستان خوشبین نوشتند چرا از قدش ایراد می گیری؟
بالاخره من و خوانندگان مودب به همان واژه ها قناعت کردیم و در این حد چهار سال را گذراندیم، اما حالا جالب است. همان مودب ترین ها چنان از تو خشمگین و عصبانی اند که با ا.ن. هم رضایت نمی دهند و در بهترین حالت مشنگ خطابت می کنند. سابقه ندارد این حجم صمیمانه جوک ساختن و شعارهای مفرح توهین آمیز به مثلا رئیس جمهور یک کشور که مردم در خیابان و بیابان و کوچه و داخل و خارج نثار یک مقام رسمی کنند. خودت فکر کردی که چه شده است که این ملت اینقدر از تو عصبانی و خشمگین هستند؟ فکر کرده ای چرا این مردمی که اگر یک ماشین نیروی انتظامی می دیدند، همه از ترس فرار می کردند، اینقدر عصبانی و پرانگیزه اند که حتی وقتی می دانند دستور تیر صادر شده، سه میلون نفرشان در تهران به خیابان می آیند و بعد از کشته شدن 360 نفر و زندانی شدن دو هزار نفر و کتک خوردن دهها هزار نفر از مردم کشور، حاضرند با همان انگیزه ای که در مقابل دشمنی مثل صدام حسین جنگیدند، در مقابل تو و دولت ات بایستند و تا ته دعوا بروند؟

می دانی چنین انرژی و انگیزه ای در ایران بی سابقه است؟ یک کودتای 28 مرداد شد، ساعت نه صبح کودتا کردند، یک روز بعد تمام شد. نه تعداد کشته ها به اندازه حالا بود، نه شعبان بی مخ ها و فاطمه اره هایی که طرفداران مصدق را می زدند، به اندازه شعبان بی مخ های تو و نیروی انتظامی و پلیس ضد شورش بودند. حتی کودتای رضا شاه هم یک روز با مقاومت روبرو نشد. صد تا را گرفتند و تمام شد. نه چنین بیرحمی کردند و نه مردم عین خیال شان بود. بگذار برایت بگویم که حتی در روز سی خرداد هم رجوی خائن وقتی فاز نظامی را اعلام کرد، هوادارانش یک هفته هم نتوانستند مقاومت کنند و اصلا قضیه یک موج عمیق اجتماعی نبود. تو چه کردی که این ملت حاضر نیست به هیچ قیمتی باور کند که چهار سال باید وجود تو را تحمل کند؟

آقای خامنه ای گفته بود که جنبش سبز کاریکاتور انقلاب است، به نظرم ایشان چون کسی جرات ندارد کاریکاتورشان را بکشد، مدتی است کاریکاتور ندیده، یا انقلاب را فراموش کرده یا نمی داند کاریکاتور چیست. من هر دو را خوب می شناسم، اولا که متاسفانه از مرداد 1356 که انقلابیون به سیب زمینی می گفتند » دیب دمینی» من نوزده ساله وسط خیابان های شهر ولو بودم و درگیر انقلاب و ثانیا مهم ترین کار تحقیقی زندگی ام در مورد انقلاب ایران است. باور کن اگر این انرژی که جنبش سبز علیه تو و حامیانت دارند، در مردم انقلابی سال 1357 بود، انقلابی که دی ماه 56 جدی شده بود، تا خرداد 57 کلک شاه را کنده بود. یک سال طول کشید تا ماشین این ملت به راه افتاد و وقتی راه افتاد، دیگر راه افتاده بود. شما چه می دانید انقلاب و خشم مردم چه کوفتی است؟ نه آقای خامنه ای انقلاب دیده است، نه تو. ملت هم البته اکثرا انقلاب ندیدند، وگرنه شاید اینقدر میل به نزدیک شدن به انقلاب و انقلابیگری را نداشتند. انقلاب، حاصل نادانی رهبران یک کشور است و به علت موقع نشناسی و سهل انگاری آنان رخ می دهد. و اتفاقا تو و آقای خامنه ای و سیستم امنیتی و پلیسی تان دارید تابع النعل بالنعل همان راهی را می روید که شاه رفت.

انقلاب وقتی توده ای می شود که شعارش از » زندانی سیاسی آزاد باید گردد» تبدیل می شود به » مجتبی بمیری رهبری رو نبینی» لابد فکر می کنی این شعار دست ساز است، یعنی مثلا یک گروه روشنفکر و تحلیل گر آن را ساخته اند، نه، اصلا این طور نیست. مردم خونی شده اند. مردم فرزندشان را از دست داده اند، وگرنه شعاری مثل » می کشم آنکه برادرم کشت» شعار جنبش سبز نیست، این یک واکنش عصبی و انقلابی است که توسط مردمی که جلوی چشم شان قتل صورت می گیرد داده می شود. محمود احمدی نژاد! تو از خط قرمز رد شدی. آقای خامنه ای و تو مسوول خون حداقل 360 نفری هستید که یا با گلوله و یا با شکنجه کشته شده اند. به همین دلیل است که می خواهم بگویم که بدانی سر گنده زیر لحاف است. و این قصه سر دراز دارد.

این نامه را به این امید دارم می نویسم که با جدیت بخوانی. مطمئنم می خوانی. حرفم را جدی بگیر، بیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. نامه دیگری برای مجلس و آقای لاریجانی نوشته ام، او و هاشمی هنوز یک پلی را برای خراب نشدن باقی گذاشته اند و علیرغم رفتار غیرمنطقی آقای خامنه ای خوشبختانه علی لاریجانی مجلس را و خودش را هنوز نابود نکرده است و امیدوارم حداقل برای جلوگیری از فروپاشی کامل یا انقلاب کامل که هر دو به زیان منافع ملی ماست، آن راه را برود. تو اگر عقل بخرج بدهی باید قضیه را تمام کنی و یا استعفا کنی یا در مقابل مجلس درگیر نشوی، بگذار قضیه تمام شود. این طوری می توانی یک جوری لایی رد کنی و در یک معامله آینده با گذشته جلوی ادامه خشونت را بگیری. استعفا هم کار سختی نیست، فقط تصور کن که اگر بنا باشد مردم در مقابل تو بایستند، دیوانگی بشود، یا فقط دو روز کنترل از دست برود، خاندانت برباد می رود.

من مطمئنم که تو آدم شجاعی نیستی، ممکن است قبلا فکر می کردی بلدی نقش پسر شجاع بابا را بازی کنی، ولی این مال وقتی بود که در دوره گذشته به آقای خاتمی گفته بودی، کاش شما هم بدون محافظ از خیابان های تهران رد می شدید و مردم را می دیدید، و وقتی انتخاب شدی، گفتی که با همان پژوی قدیمی ات سر کار خواهی رفت و از محافظ استفاده نخواهی کرد. در حالی که برای اولین بار یک رئیس جمهور در جمهوری اسلامی جرات نکرد فاصله کاخ ریاست جمهوری تا بهارستان را با وجود یکصد هزار نیروی پلیس و لباس شخصی و ضد شورش طی کند. دوستانت گفته اند که در گذشته هم هرگز نه یک بار جبهه رفته ای و نه در هیچ موقعیت خطرناکی قرار گرفتی. بزرگترین کربلایی که رفتی دانشگاه کلمبیا در نیویورک بود و بزرگترین جبهه ای که رفتی در سوئیس بود که مطمئنم به ماموران امنیتی آنها بیشتر اطمینان داشتی تا ماموران امنیتی خودت.

آقای احمدی نژاد!
روزی که گفتند احمدی نژاد با هلی کوپتر برای تحلیف رفته است، فهمیدم که تو دیگر حاضر نیستی خودت را در معرض خطر قرار بدهی. و اتفاقا مشکل هم از همین جا همیشه شروع می شود. افتخار بزرگ تو این بود که در منطقه سبز آمریکایی ها پیاده راه رفته ای و از تروریست ها و نیروهای آمریکایی نترسیدی، حالا پسر شجاع ما جرات ندارد در منطقه سبزی به اسم تهران با ده تا ماشین محافظ و صد هزار نیروی ضد شورش راه برود. این را بگیر و حساب چهار سال را بکن. حتما دلت را به این خوش کرده ای که این خس و خاشاک خسته می شوند و می روند و خانه می نشینند، اما، راه را اشتباه می روی. تو گربه را انداختی زیر شیروانی داغ و انتظار داری که پنجه به صورتت نکشد. در ساده ترین صورت دو هزار زندانی دست پلیس و قوه قضائیه است. تا وقتی اینها در زندان و دادگاهند، تو روی آرامش نخواهی دید، و با این صورتی که مرتضوی محاکمه می کند، فقط هشت سال دادگاه های صد نفری طول می کشد. می خواهی چه کنی؟ ول شان کنی یک مشکل داری و اگر ول شان نکنی هزار مشکل.

آقای احمدی نژاد!
تو یک پاسخ بزرگ را به همه ایرانیان و جهانیان بدهکاری، اگر واقعا مردم ایران تو را با 24 میلیون رای انتخاب کرده اند، دلیل این که مملکت دو ماه است حکومت نظامی است چیست؟ و چرا با گذشت دو ماه از انتخابات و کشته شدن 360 نفر و زندانی شدن قریب دو هزار نفر، هنوز اعتراض مردم ادامه دارد؟ چرا اگر واقعا انتخابات بدون تقلب برگزار شده، از میان هشت رئیس مجلس و هفت رئیس جمهور، فقط حداد عادل و آقای خامنه ای انتخابات را صحیح می دانند و سه رئیس جمهور سابق، نخست وزیر سابق و همه روسای شش مجلس گذشته انتخابات را مخدوش و دولت تو را نامشروع می دانند؟ چرا تمام خانواده رهبر سابق و بنیانگذار جمهوری اسلامی، تمام مراجع تقلید، بجز یکی از آنان، دولت دهم را نامشروع می دانند؟ اگر واقعا تو نماینده 24 میلیون ایرانی هستی، چرا یک تظاهرات آزاد برگزار نمی کنی و اجازه نمی دهی بدون حضور نیروی امنیتی و نیروی ضد شورش طرفداران تو و طرفداران میرحسین موسوی در همه کشور در دو مکان مجزا تظاهراتی در حمایت از کسی که به او رای داده اند، برگزار کنند؟ این چه ریاست جمهور 24 میلیونی است که جرات نمی کند به خیابان برود؟ اگر واقعا طرفداران تو فقط نیروهای ضدشورش و باتوم به دست ها و کلت به کمرهای لباس شخصی هستند، که با این وضع نمی توانی چهار سال حکومت کنی.

آقای احمدی نژاد!
حالا دیگر مردم جهان هم چهره دیگری از احمدی نژاد می شناسند، انقلابی را که می خواستی به جهان صادر کنی، با اجازه ات ما به گند کشیدیم، ایرانیانی بسیاری در سراسر جهان زندگی می کنند که تنها کلمه ای که به فارسی نوشته اند، نام میرحسین موسوی است. نسل اول و دوم و سوم مهاجرین ایرانی در سراسر جهان حالا دیگر به این افتخار می کنند که ملت ایران با شجاعت در مقابل دیکتاتوری به اسم محمود احمدی نژاد و رهبرش ایستاده اند. حالا دیگر در تمام جهان احمدی نژاد و حامیانش نه به عنوان دشمنان آمریکا و اسرائیل، بلکه به عنوان قاتلین مردم ایران شناخته می شوند. تعداد فیلمهایی که از کشتگان مظلوم ایرانی در جهان پخش شده از تصاویر بیست سال کشتگان لبنان و فلسطین هم بیشتر است. تو دیگر در هیچ کشوری که زیر سلطه نظامی و دیکتاتوری نباشد، امنیت نداری. حالا دیگر نه می توانی در نیویورک مهمانی بدهی، نه می توانی با مسلمانان هند و مالزی و اندونزی دیدار کنی، حتی آنها هم تو را به عنوان قاتل مسلمانان می شناسند. تنها دولتی که ممکن است با تو نزدیک شود، آمریکاست. تمام مسلمانان جهان لعن و نفرینت خواهند کرد. اگر طرف آمریکا نروی یک بدبختی داری و اگر با آمریکا کنار بیایی هزار بدبختی.

آقای احمدی نژاد!
سالی که در پیش رو داری سال سختی است. نه می توانی به سفر بروی، نه می توانی پا به دانشگاه بگذاری، نه می توانی به سفر استانی بروی و خودت هم می دانی که بدون نفت صد و پنجاه دلاری و بدون وجود بوش در کاخ سفید، دیگر نه می توانی پول به طرفداران نامه نویس بدهی و نه باج به حماس و حزب الله. از سوی دیگر مجلس نیز دستت را خوانده است، اگر در دولت قبلی دوازده وزیرت برکنار شد، در همین سال بزحمت بتوانی دولتی همراه پیدا کنی که بتواند رای اعتماد همین مجلس را بگیرد. بالاخره این مجلس هم وکلایش باید به میان مردم بروند. موجودات حقیر و خودفروشی مثل کوچک زاده که اگر به عنوان لباس شخصی ویژه در مجلس سایر نمایندگان را کتک نزند، فقط به درد مشاورت خودت می خورد، را کنار بگذار. کابینه تو از این مجلس هم رای اعتماد نخواهد گرفت و بعید نمی دانم که مجلس هشتم افتخار تصویب لایحه عدم کفایت سیاسی تو را از دست بدهد. اگر بنا باشد یک مصداق روشن و مشخص برای عدم کفایت سیاسی پیدا شود، توئی. دور قبل که با شکلات و شیرینی شروع کردی و با وعده نفت و سفره و مدیریت جهان آمدی، چنان شد که مردم وقتی دوره ات تمام می شد، همه جشن گرفته بودند، حالا که در دو ماه 360 کشته مخالفت های سیاسی، 160 کشته سوانح هوایی و 115 اعدام در دو ماه، فقط آغاز بهار تست، با این بهار، می خواهی زمستان را چه کنی؟

محمود خان!
دولت تو، و نه قوه قضائیه، مسوول کشتن مردم است. رهبری فرمان تیر داد و نیروی انتظامی تحت امر تو آدمهایی را با شکنجه به شهادت رساندند. مجلس رسما اعلام کرده که فرمانده پلیس تو مسوول جنایات کهریزک است. حالا می خواهی چه شعاری بدهی؟ می خواهی به جهانیان چه بگوئی؟ می خواهی از کشتار در کجا انتقاد کنی؟ می خواهی از آزادی در کجا دفاع کنی؟ می خواهی بگویی پیرو کدام خمینی هستی که همه نورچشمی هایش را آواره و زندانی کرده ای؟ می خواهی بگویی طرفدار کدام پابرهنه ای هستی که فقیر تر و بدبخت تر نشده است؟ کدام دولت مستکبر در دو ماه گذشته بیش از دولت تو آدم کشته است؟ اسرائیل؟ آمریکا؟ سودان؟ چین؟ ذهنت را خسته نکن. هیچ دولتی و هیچ گروه جنایتکاری چنین نکرده است که شما در این دو ماه کردید. ولی می دانی مساله چیست؟ بسیار تر از بسیار ایرانیانی را می شناسم که تا پیش از این فکر می کردند اگر تو بیایی از کشور بیرون خواهند آمد یا هرگز به ایران بازنخواهند گشت، اما هر روز یکی شان از من خداحافظی می کند و خبر رسیدنش به ایران را می دهد یا از ایران یکی تماس می گیرد و می گوید به هیچ رو حاضر نیست، حضورش را در این لحظه های تاریخی جنبش سبز و بزرگ ایران از دست بدهد. ایرانیان امروز نترس و شجاع و بی باک ایستاده اند تا نگذارند چهار سال دیگر از تاریخ را با حضور احمدی نژاد بنویسند.

آقای احمدی نژاد!
جوان تر که بودم پیری از پیران قوم، فلسفه تاریخ را برایم چنین می گفت که نادرشاه دو هفت سال حکومت کرد، هفت سالی را به مردم داری و مردم دوستی و هفت سالی را به جنایت و مردم کشی، به نظر می رسد هفت سال دوم نادر را آغاز کرده ای. گفتن این کلام دشوار است و دیدنش دشوارتر که مردمان کشورم در ترس و وحشت روزگار می گذرانند و جز تن شان هیچ سلاحی برای جنگیدن ندارند، اما این وضعی است که تو و آقای خامنه ای انتخاب کردید. تو حاضر نشدی بپذیری که مردم تو را نمی خواهند، و رهبر نظام حاضر نشد بپذیرد که رئیس جمهوری که مردم می خواهند، و او نمی خواهد، بر صندلی قدرت بنشیند. فاجعه همیشه از همین جا آغاز می شود.

محمود!
تو یک راه برای بازگشت داری. هنوز این راه بسته نیست. کسی نمی تواند تو را مجبور کند که رئیس جمهور باشی. از میان شورش و کشتار، یا فروپاشی حکومت، که سرنوشت محتوم وضع کنونی است، راه سومی را انتخاب کن. این راه به صلاح همه است، اگر تا یک ماه قبل فکر می کردی با کشته شدن بیست نفر و زندانی شدن پنجاه نفر و اعدام ده نفر همه چیز تمام می شود و چهار سال دیگر می توانی به بازی کودکانه ات ادامه دهی، حالا دیگر آن سبو بشکسته و آن پیمانه ریخته است. کشته ها بسیار شدند و مردم ناآرام تر. مردم خشمگین تر و پر انگیزه ترند، راستش را بخواهی هیچ راهی برای بازگشت و تعادل باقی نگذاشتی و کسی که بحران می سازد، عاقبت در همان بحران می سوزد.

واقعا چه ارزشی دارد که یک دولت دیکتاتور را اداره کنی؟ چه منزلتی دارد که مردم تصویر یک جنایتکار از تو داشته باشند؟ اگر فکر می کنی که این دولت به دولت امام زمان وصل می شود، اشتباه می کنی، لابد مراجع تقلید بهتر از تو می دانند آقای تو و آنها کی ظهور می کند. یادت نرود که جای هیچ افتخار و بزرگی برای خودت باقی نگذاشتی، نبودی، بی دلیل به جایی آمدی که بزرگتر از خودت بود و حالا می توانی بروی و ننگ بزرگتری را با یک انتخاب بهتر از بین ببری. نمی خواهم تصور کنم که تو در فاصله ای کوتاه با نابودی خودت و یک کشور و کشته شدن مردمی بسیار، نیاز به یک مشورت نداشته باشی. سالی دیگر خواهد رسید و همه ما این روزها را چون خاطره و خطری غریب خواهیم دید و تو بی هیچ افتخار و خدمتی خواهی رفت. هنوز یک راه باقی است. انتخابش کن.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

متن کیفرخواست سوم به روایت ابراهیم نبوی

اوت 10, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز این نوشته طنز او را در اینجا ذکر میکنیم : ( سه شنبه 20 مردادماه)

در راستای برگزاری دومین جلسه دادگاه متهمان اعتراض به تخلفات انتخاباتی، جلسه سوم نیز برگزار و کیفرخواست آن، پس از انتشار در خبرگزاری فارس، توسط معاون دادستان عینا کپی و در دادگاه قرائت گردید. متن کامل سومین کیفرخواست بشرح زیر است:

کیفرخواست سومین گروه متهمان اغتشاشات اخیر کشور

ربنا افرغ علینا فی‌الاغتشاش بمدت الکثیر و اشد الموت(قرآن کریم، چاپ جدید)

ریاست محترم شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی

حضور پرتلالو و روحانی امت شهیدپرور ایران در انتخابات دهم که با اشاره رهبری نظام و حضور یکدست ایشان و همچنین حضور میمون و مبارک ریاست محترم جمهوری نهم، و همگامی ظفرنمون عناصر از جان گذشته ملت بیدار دل و آگاه سر و رهرو پای ایران صورت گرفت، و با حضور چهل میلیونی رای دهندگان و انتخاب نامزد اصولگرا با آرای بیش از 25 میلیون و حدود سی میلیون رای طبق آخرین آمار، خشم استکباریان را برانگیخت و باعث شد تا کسانی که از روز 21 بهمن 1357 کینه انقلاب را به دل گرفته بودند، و برای سی سال برنامه ریزی کرده بودند، سرانجام از لانه های فساد تیمی و خانه های عنکبوت احزاب اغتشاشگر خود به درآمده و با انتشار نتایج انتخابات که از یک ماه قبل تعداد آرای ریاست جمهور به میزان 24 میلیون و خورده ای توسط معاونت ایشان اعلام شده بود، با یکدیگر متحد شده و همزمان با تغییر معادلات منطقه و عقب نشینی اجباری آمریکا و فرو رفتن انگلیس و آلمان و فرانسه و هلند و اسرائیل در باتلاق بحران بزرگ اقتصادی و همزمان با خیزش موج عدالتخواهی در ونزوئلا، گینه بیسائو، کومور، آنداگورای علیا، جزایر بالی، قسمت چپ ماداگاسکار و در نوردیدن توفان انقلاب ظهور در آفریقا و آسیا، دشمن تصمیم گرفت موج مخالفت با نظام اسلامی را در ابعاد گسترده عملی سازد، که با هشیاری کهریزک نشینان بیدار دل و یاوران لباس شخصی انقلاب و نیروهای هموطن ضدشورش، این توطئه ها بسرعت کشف و به آرامی و قبل از آنکه اقدامی صورت گرفته یا تجمع قابل توجهی برگزار گردد، خنثی گردید. و اینک که بعون الله و تعالی یک بار دیگر توفان شن و امواج دریا نیروی هوایی و دریایی دشمن و توفان ضد شورش پیاده نظام آن را تسلیم نموده است، به دنبال دو جلسه گذشته، جرایم گروهی دیگر از مجرمین را به استظهار می‌رساند: (more…)

نامه سرگشاده ابراهیم نبوی به خامنه ای : آقای خامنه ای ، تمامش کنید .

ژوئیه 30, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز نامه سرگشاده او به خامنه ای در هفتم مرداد ماه را اینجا نقل میکنیم باشد که سندی باشد برای آیندگان :

آقای خامنه ای!
ده سال بیشتر است که عادت کرده ام که هر روز طنزی بنویسم، و به برکت اوضاع احمقانه کشور که تحت عنایات خاصه حضرتعالی اداره می شود، همیشه آنقدر سوژه در دست و بال مان هست که بتوانیم بنویسیم چیزی که مردم بخندند، بخندند و بتوانند کمی نیرو بگیرند تا بار دشوار زندگی تلخی را که حکومت شما بر شانه های شان گذاشته تحمل کنند. امروز هم می خواستم چیزی بنویسم که نامه عزت ضرغامی را خواندم، هنوز تمام نشده حرف های قالیباف را که پس از مدتها منتشر شده شنیدم، و هنوز زمانی نگذشته تصاویر شکنجه شده های کهریزک را دیدم. روزگار زشت و تلخی است اینکه این روزها می رود و می گذرد که خنده شرم دارد از آنکه بر لب بنشیند و خنداندن معصیتی است که به دشواری می توان نزدیکش شد. آیا می فهمید دارید چه می کنید؟ آیا تصاویر آن همه کشتگان معصوم را دیده اید؟ آیا می دانید که دستبوسان و کاسه لیسان آستان ولایت تان دارند چگونه فرزندان این کشور را با زشت ترین شیوه ها و غیر انسانی ترین رفتارها نابود می کنند؟ اگر نمی دانید، بگوئید آنان که می دانند برایتان بگویند و اگر می دانید وای بر شما که شرم از رهبری این مملکت ندارید. (more…)

ابراهیم نبوی : یک پرده نمایش ، خدا و شادی صدر

ژوئیه 22, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز:

بارگاه الهی، خداوند نشسته است که یکباره صدای جیغ و فریاد زنی را می شنود، صدای شادی صدر است که دستگیر شده و در حالی که کشان کشان به طرف اتومبیل نیروهای امنیتی برده می شود، جیغ می کشد. خداوند مسوول واحد اطلاعات و اخبار بارگاه الهی را احضار می کند.

مسوول واحد اطلاعات و اخبار بارگاه الهی ظاهر می شود.

خداوند: صدای زنی را شنیدم، این صدا از کجا بود؟

مسوول واحد خبر: خانومی رو کتک زدن و دستگیر کردن.

خداوند: احتمالا حجابش بد بوده، عربستان بود؟

مسوول واحد خبر: نه، اتفاقا حجابش هم خوب بود، مهاجمین حجابش رو درآوردن و بدون روسری بردنش توی اتومبیل.

خداوند عصبانی می شود: بی حیثیت ها! حتما توی آلمان این اتفاق افتاده، این جنایتکارهای نژادپرست با زنهای باحجاب از این کارها می کنند.

مسوول واحد خبر: نه، توی آلمان نبود، توی ایران بود.

خداوند تعجب می کند: توی ایران معمولا بزور حجاب می ذارن، بزور ورنمی دارن. حتما خانومی بوده که می خواسته کارهای خلاف شرع بکنه.

مسوول واحد خبر: نه حضرت پروردگار! اتفاقا برعکس، داشته می رفته نماز جمعه بخونه.

خداوند باز هم تعجب می کند: جدی می گی! پس چرا پلیس به زنه کمک نکرده؟

مسوول واحد خبر: پلیس خودش این خانوم رو دزدیده.

خداوند: عجب! یعنی پلیس ایران زنی که داشته می رفته نماز بخونه دزدیده، اون وقت یک آدم باغیرت پیدا نشده توی نماز جمعه که این زن رو نجات بده؟

مسوول واحد خبر: حاج آقا! آدمهای باغیرتش داشتن به مردم گاز اشک آور می زدن، بقیه مردم هم گاز اشک آور می خوردن و نمی تونستن بهش کمک کنن.

خداوند: نمی فهمم چی شد! کی داشته گاز اشک آور می زده به کجا؟

مسوول واحد خبر: پلیس و بعضی از مومنین داشتن گاز اشک آور می زدن به کسانی که رفته بودن نماز جمعه بخونن.

خداوند: متوجه نمی شم، این اتفاق توی اسرائیل افتاده یا توی ایران؟

مسوول واحد خبر: توی ایران اتفاق افتاده، من مطمئنم، خبرم رو با بی بی سی هم چک کردم.

خداوند: یعنی می خوای بگی حکومت ایران عوض شده؟

مسوول واحد خبر: نه حاج آقا! تا همین نیم ساعت قبل اسماشون رو چک کردم همون قبلی ها هستند، حکومت عوض نشده، وگرنه برای حفظ ظاهر هم شده بچه ها به ما می گفتن.

خداوند مامور اطلاعات و اخبار را بیرون می کند و با خودش می گوید: خیلی وقته به ایران سر نزدم، باید برم اطلاعات مو به روز کنم.

نمایش تمام می شود و پرده می افتد.

نامه سرگشاده ابراهیم نبوی به یزدی پس از سخنان اخیر او

ژوئیه 19, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز نامه او را اینجا نقل میکنیم :

جناب آقای شیخ محمد یزدی!

در گفتگو با خبرگزاری فارس از شما سخنانی نقل شده است که اصلا نه در شان و اندازه شماست، نه به شما مربوط است. نه سوابق و لواحق شما اقتضا می کند در جایگاهی بنشینید که این سخنان را بگوئید، نه خودتان رطب ناخورده ای هستید که منع رطب می کنید. نه نماینده دولتید که اگر اطرافیان هاشمی رفسنجانی از سوی «رئیس دولت قبلی» متهم به دزدی مثلا صد میلیارد شد، شما از طرف همان رئیس جمهور و دوستانش متهم به دزدی ششصد میلیارد تومان هستید. اصلا شما چکاره ای که بیش از رژیم تجویز شده از سوی مقامات مسوول شکر میل می فرمائید؟ (more…)

اعترافات مگسی که به رئیس جمهور عزیز ما حمله کرد

ژوئیه 14, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز. متن بسیار خنده داری است :

در راستای حضور یک خرمگس در برنامه تلویزیونی محمود احمدی نژاد در استودیوی صدا و سیما، سربازان گمنام امام زمان، همراه با یک گردان حفاظت رئیس جمهور وی را دستگیر کرده و پس از تفهیم اتهام به وی به عنوان تبلیغ علیه نظام، اهانت به رئیس جمهور و سوء استفاده از امکانات دولتی و همچنین نفوذ به ارکان نظام وی به سلول انفرادی زندان اوین انتقال یافته و مورد بازجویی قرار گرفت. متن بازجویی مگس مذکور ابتدا در روزنامه کیهان، ایران، سایت ایرنا، رجا نیوز و چند نشریه دیگر منتشر شد و سپس برای تصمیم گیری برای قاضی ارسال شد.

النجات فی الصدق

بازجو: نام، نام خانوادگی، شغل

مگس: ویزززززززز

بازجو: گفتی اسمت امیر تاج زاده است و در بخش اطلاعات و روابط عمومی مشارکت کار می کردی، به کلیه روابط خودتان با مددجو موسوم به مصطفی تاج زاده اعتراف کنید.

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: پس قبول می کنی که به دلیل رابطه خویشاوندی با شخص موسوم به مصطفی تاج زاده مددجوی زندان اوین به مدت چهار سال در روابط عمومی جبهه ضد انقلابی مشارکت کار می کردی و برای نفوذ در ارکان مهم نظام از جمله صدا و سیما و ریاست جمهوری تلاش می کردی. دقیقا اعتراف کن از چه طریقی قصد داشتی رئیس جمهور را ترور کنی و چه کسانی همدست تو بودند؟

مگس: ویززززززززززززززز

بازجو: اینقدر تند حرف نزن( با مگس کش آرام توی سرش می زند)

مگس: و ی ز…

بازجو: پس قبول می کنی که قصد ترور داشتی… دقیق تر توضیح بده….

مگس( بیحال است): ویز… ویز…

بازجو: اعتراف کردی که می خواستی در استودیو اغتشاش ایجاد کنی و در نتیجه تصویر سیاهی از نظام برای ملت بوجود بیاری و با این کار می خواستی به تبلیغ علیه نظام بپردازی، چه کسی یا کدام یک از جریانهای نفاق اولین بار تو و جبهه مشارکت را به ضدیت با نظام ترغیب کرد؟

مگس: ویز ویز ویزززز

بازجو: داری راه می افتی، اگه همین جوری حرف بزنی که هیچی وگرنه تارومارت می کنم، ضمنا از وکیل خبری نیست، وکلا خودشون فعلا متهم ان…

مگس: ویززززز

بازجو: یعنی اعتراف می کنی که با همدستی منافقین در روز سی خرداد قرار بود شورش ایجاد کنید و بعدا به صدا و سیما حمله کنید و با تصرف صدا و سیما در ابتدا سرود شاهنشاهی و سپس سرود ای ایران رو پخش کنید…. حمله به صدا و سیما نقشه کی بود؟

مگس: ویزززززززززززز

بازجو: پس قبول می کنی که از طرف شخص بهزاد نبوی، مسعود رجوی، محسن سازگارا، رضا پهلوی و مایکل لدین در یک ویدئو کنفرانس در دفتر مشارکت برنامه تصرف صدا و سیما رو ریختید؟ آیا دولت خارجی خاصی غیر از آمریکا و اروپا و اقیانوسیه و اتحادیه عرب و کشورهای آسیایی با شما همکاری می کردند؟

مگس: ویز ویز

بازجو: زر زیادی نزن، هی وز وز می کنی، گفتم اسم بقیه عوامل توطئه رو بگو…..

مگس: ویزززززززز

بازجو: عوامل سیا و موساد و اینتلیجنت سرویس رو که خودمون می دونیم، آیا رابطه ای هم با گروه هشت بصورت مستقیم داشتید؟

مگس: ویز

بازجو: نه و کوفت، نه و زهر مار( مگس را یک دقیقه زیر حشره کش تارومار می گذارد، مگس بیهوش می شود اما بلافاصله پنجره را باز می کنند و به او مقداری شیرینی می دهند)

مگس: ویزززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: باریکلا، این شد حرف حسابی. پس اعتراف می کنی که در سال 1360 برای اولین بار دستگیر شدی و پس از اینکه توبه کردی آزاد شدی و بعد بطور غیرقانونی رفتی عراق و مدتی در اردوگاه نجف بودی تا اینکه از اونجا توسط آمریکایی ها انتخاب شدی که بری در پنتاگون دوره ببینی و بعدش هم اعتراف کردی که با مایکل جکسون در بوخارست همدست بودی و تونستی انقلاب مخملی راه بندازی و بعدا هم افتادی توی خط انقلاب مخملی. کی اومدی ایران و وارد جبهه اصلاحات شدی؟

مگس: ویززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: اعتراف می کنی که با اسم مستعار شروع به راه اندازی روزنامه جامعه کردی و بعد هم در بستن سلام و شورش 18 تیر نقش داشتی و مسوولیت کشته شدن عنصر ضد انقلاب یعنی عزت ابراهیم نژاد و دزدی ریش تراش از کوی دانشگاه رو هم قبول می کنی. بعدا هم تحصن مجلس رو شکل دادی و اصولا تئوری موج سبز مال تو بود…..

مگس: ویزززززززززززززززززز

بازجو: پس اعتراف می کنی که برژینسکی اولین بار یک دستبند سبز بهت داد و بهت یاد داد چطوری دستبند گره بزنی و بعد از دیدن دوره در پراگ برگشتی به ایران و از زمان انتخاب دکتر احمدی نژاد در تمام سفرهای استانی همراهش بودی؟ درسته؟

مگس: ویززززززززززززززز

بازجو: یعنی توی خیانتکار منحرف منافق تربیت شده دشمن می خوای بگی فقط با بوی رایحه رئیس جمهور به دنبال او بودی و در تمام این چهار سال همه جا همراهی اش کردی؟ آیا خبرش رو به جایی دادی؟

مگس: ویزز

بازجو: لازم نیست به ابوالفضل قسم بخوری، ما خودمون می فهمیم کی دروغ می گه کی راست. پس به چه دلیل در اغتشاشات اخیر دست داشتی؟ اصلا چرا رفتی قاطی سبزها؟

مگس: ویززززز

بازجو: یعنی بطور طبیعی به بوی بدن لباس شخصی ها و نیروی ضد شورش علاقه داری؟ برو بیخیال حاجی! ما صد تا مثل تو مگس رو اینجا آوردیم توبه کردن فرستادیم کیهان الآن عضو هیات تحریریه هستند، همچی به گه خوردن بیفتی که

مگس: ویززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: دوست داری به گه خوردن بیفتی؟ نه عزیز من، شما شخصیت داری. شما باید مهرورزی بشی، همین جوری که نیست.

مگس: ویززززز

بازجو: هر چی ما بگیم قبول می کنی و به هر چی بگیم اعتراف می کنی؟

مگس: ویز

بازجو: شرط داری؟ می زنم تارومارت می کنم، برای من شرط می ذاری!

مگس: ویزززززز

بازجو: پس قبول می کنی که جاسوس سیا و اینتلیجنت سرویس و موساد بودی؟

مگس: ویز

بازجو: پس قبول داری، قبول می کنی با منافقین بودی؟

مگس: ویز

بازجو: پس قبول داری، آیا اعتراف می کنی قصد انقلاب مخملی داشتی و انتخابات برات بهانه بود؟

مگس: ویز

بازجو: پس اینم قبول کردی. آیا قبول می کنی به تحریک یکی از نامزدها برای اغتشاشات خیابانی برنامه ریزی کردی و با رسانه های استکباری ارتباط داشتی؟

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: پس همه چیز رو قبول کردی، آیا حاضری همه اینها رو جلوی دوربین اعتراف کنی؟

مگس: ویز

بازجو: خب، ده دقیقه صبر کن برم بگم از صدا و سیما بیان اعتراف تو ضبط کنن دیگه آزادی بری، همین جا پنجره رو وامی کنم بری، خوبه؟

مگس:…..

بازجو: چه مرگته، چرا حرف نمی زنی؟

مگس: ……

بازجو: ببین، حرف نزنی تارومارت می کنم، کاری می کنم به گه خوردن بیفتی…..

مگس: ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: زرشک، می خوای به گه خوردن بیفتی، خب، خره، افتادی دیگه…..

مگس: ویززززززز

بازجو: ببین دوربین داره آماده می شه، دیگه چه شرطی داری؟

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: نه برادر، اصلا نمی شه، یعنی چه، شما اعتراف تو کردی، به گه خوردن هم افتادی، دیگه نمی شه بری دفتر رئیس جمهور….

مگس: ویز ویز

بازجو: من نمی دونم، ولی اگر قراره به گه خوردن بیفتی ما فقط می تونیم یکی دو ماه نگهت داریم، ولی اگر بخوای بری دفتر ریاست جمهوری حتما باید یک دوره بری کیهان، بعدا با موافقت حراست ریاست جمهوری بری اونجا.

( و سرانجام مگس قبول کرد که گه خوردن را مدتی در کیهان تجربه کند تا بتواند همواره از رایحه خوش خدمت برخوردار شود.)


نامه بسیار مهم ابراهیم نبوی به هاشمی رفسنجانی به مناسبت نماز جمعه تاریخی 26 تیر

ژوئیه 14, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز نامه تاریخی او را در اینجا نقل میکنیم :

جناب آقای هاشمی رفسنجانی!

گفته شده است که قرار است این هفته نماز جمعه تهران را شما اقامه کنید و پس از چهار هفته سکوت که نمی دانیم چه مصلحتی در پس آن نهفته بوده، دوباره در نماز جمعه تهران حاضر شوید. به همین دلیل ضرورت می دانم مواردی را که به هر دلیل ممکن است لازم به یادآوری باشد، برایتان بگویم تا اگر ذره ای هم اثر داشته باشد، کار خود را کرده باشم.

اشاره می کنم که روزی با فرزندتان مهدی نشسته بودم و درباره شما حرف می زدم. گفت روزی به اتاق کار شما آمده و دیده است که دارید طنزهایی که من علیه تان نوشته ام می خوانید. نقل می کرد که گفته بودید » وقتی اینها منتشر شد عصبانی شدم، ولی حالا که می خوانم می خندم، بامزه است!» مهدی می گفت تا آن زمان، هفت سال قبل 107 طنز علیه شما از من گردآوری کرده بودند. کم و زیادش مراد نیست، آنچه مراد است اینکه آنها را نه برای این نوشته بودم که عصبانی شوید و نه اینکه بخندید، نوشته بودم که مردم بخندند و شما بیشتر به کارهایتان فکر کنید. حالا هم غرضم همین است، به کاری که می خواهید بکنید بیشتر و بیشتر فکر کنید. (more…)

نامه ابراهیم نبوی به امام زمان : فیروز آبادی خرس دروغ میگه

ژوئیه 12, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز:

محضر مبارک و محترم آقای مهدی امام زمان

اینجانب سید ابراهیم نبوی در راستای نامه سرلشگر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و عضو شورای عالی امنیت ملی مواردی را بعرض می رساند که مبادا آن بزرگوار را فریب دهند. بخصوص در مورد این فیروزآبادی می خواستم به اطلاع برسانم که ایشان دروغ می گوید و اصلا حرف هایشان را باور نکنید، خودتان هم اگر دقت کنید، اول نامه اش این همه از شما و خانواده محترم تعریف کرده و چاپلوسی کرده که گندکاری های دولت احمدی نژاد را بپوشاند، وگرنه یک آدم دویست کیلویی که برای حمل و نقلش تراکتور یا نفربر باید استفاده شود، اصلا کجاش به آدم راستگو می خورد؟

اصلا مهدی جان! شما خودتان بگوئید این آدم می تواند معرفت داشته باشد؟ مگر نمی گویند «اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی» این خرس گنده کجایش شبیه مومنان است؟ نصف بودجه نظامی مملکت فقط برای صبحانه و ناهار و شام این فرمانده کل مصرف می شود. البته خودتان بهتر می دانید، این آقا، با آن هیکل، که یک مشت لات و چاقوکش را فرستاده مردم بیگناه را کتک بزنند، اگر یک روده راست توی شکم گنده اش بود، این همه چاپلوسی می کرد اول نامه اش و به پدران شما و اجدادتان و پهلوی شکسته حضرت زهرا قسم می خورد و قضیه مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین را مطرح می کرد. یک جوری حرف زده انگار مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین هم به دست ما صورت گرفته.

(more…)

طنز نوشته ای از ابراهیم نبوی :اعترافات ابطحی

ژوئیه 7, 2009

با اجازه ابراهیم نبوی عزیز مقاله او را اینجا چاپ میکنیم :

http://www.roozonline.com/persian/tanssatire/tans-satire-article/article/2009/july/07//-7c5630c508.html

در راستای اینکه نشریات و وب سایت های نزدیک به الفنون اعلام کرده اند که اعترافات ابطحی بزودی منتشر می شود، متن این اعترافات و تصویر آن به دست ما رسیده و قبل از هر اقدامی آن را منتشر می کنیم. تصویر این اعتراف نیز برای افشای این چهره مستکبر و عامل استعمار پیر و جوان و میانسال بزودی در یوتیوب و دیگر رسانه های نخودی منتشر می شود.

(more…)

ابراهیم نبوی : چه کسی ندا آقا سلطان را کشت

ژوئیه 1, 2009

جناب آقای احمدی نژاد

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

پیرو فرمایشات آن مقام منیع که دستور پیگیری قتل خواهر ندا آقا سلطان معروف به ندا صالحی صادر شده است، سه قاضی و یک هیات ویژه اطلاعات و دو بازجوی تمام وقت مامور گشته و طی دو روز گذشته موفق شدند، عوامل گسترده قتل مشکوک شخص موسوم به ندا آقا سلطان( صالحی معروف به سرمدی) را کشف کرده و بازجویی از آنان به عمل آمده و به کلیه موارد اعتراف و اعترافات آنان نیز ضبط و در حال مونتاژ بوده( تمام شد) و نتیجه این بررسی ذیلا بعرض می رسد:

(more…)

نامه ابراهیم نبوی به خامنه ای : علی جون تحریک نکن تا تحریک نشن

ژوئن 28, 2009

دوشنبه 8 تیر 1388
علی جون! تحریک نکن تا تحریک نشن!

آقای علی آقا خامنه ای

عنوان رهبر را برایتان نمی نویسم، چرا که حتی اگر آن را قبول هم می داشتم، به دلیل اسقاط شرط » عدالت» که الزام شرط ولایت فقیه است و همچنین انجام ندادن وظیفه قانونی خود در مورد تبریک به رئیس جمهوری که هنوز شورای نگهبان صحت انتخاباتش را تائید نکرده است و طبیعتا همین امر موجب قتل دهها شهروند کشور شده و پاسخ این خونها را باید بدهید، شما دیگر رسما رهبر کشور نیستید. طبیعی است از این به بعد ما دیگر با هم صمیمی هستیم، من شما را علی صدا می کنم، شما هم می توانید مرا داور صدا کنید. و حالا که دیگر هادی غفاری هم نظرش را در مورد ترکیب کنونی حضرتعالی گفته است و دیگر همه چیز صمیمانه شده، می توانیم خیلی راحت تر وارد مقولات و معقولات بشویم.

(more…)

مقاله بسیار زیبای ابراهیم نبوی در باره پیروزی سبزها

ژوئن 25, 2009

به تاریخ پنجشنبه 4 تیر:

ما بی شماریم، این همان رازی بود که وقتی گفتیمش حتی خودمان هم باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم تصور کنیم که این » ما» تا کجا بزرگ و تا کجا بی پایان است. امروز بعد از چند ماه، این » ما» چنان تنومند و بلند قامت و استوار شده است که حالا دیگر خبر اول جهان است. ما بر تصویر کریهی که احمدی نژاد از ایران و ایرانیان ساخته بود، پیروز شدیم. امروز همه جهان باور کرده است که احمدی نژاد هیچ ربطی به ایران ندارد، که » ما» چنان کردیم که جهان امروز می داند مردم ایران با شجاعت و دلیری رای به احمدی نژاد نداده و با تمام وجودش پای انتخاب خود ایستاده است. امروز تمام جهان تصویر مقاومت تهران است در مقابل دیکتاتوری و استبداد. داستان شهامت و درایت و صلح خواهی یک ملت. ما پیروز شدیم.

ما پیروز شدیم، چون توانستیم چهره ایران را از ایران احمدی نژاد به ایران مردمی مصمم برای احقاق حقوق مدنی خود تبدیل کنیم. امروز چهره ایران در جهان دیگر چهره مرد دروغگوی تندرویی نیست که جنگ می خواهد، بلکه چهره زیبای پسران و دخترانی هستند که آزادی می خواهند و می خواهند خواسته شان را به متقلبان و دروغگویان تحمیل کنند.

ما پیروز شدیم، چون توانستیم یک انتخابات را به یک جنبش تبدیل کنیم، رنگ زیبای سبز را به نماد انتخاباتی تبدیل کنیم و شب های شاد خرداد 88 را به مردم ایران هدیه کنیم. مردم در آن شب ها خیابان هایی را که سالها بود از دست داده بودند، دوباره به دست آوردند، در آن خیابانها زنجیر سبزی بستند، خیابان را از سیاهی به سبزی بدل کردند، آواز خواندند و طنز را به خیابان بردند. مردمی که عادت کرده بودند در خیابان جدی و اخمو باشند، شهر به شهر خندیدند. ما جنبش سبز را ساختیم و این جنبش حالا دیگر به زور تانک و هلیکوپتر هم به خانه نمی رود.

(more…)

طنز با مزه ابراهیم نبوی در باره اختلاف خانوادگی – 31 خرداد

ژوئن 22, 2009

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز طنز با مزه امروز او را اینجا نقل میکنم  :

علی لاریجانی: » اختلافاتی که میان نامزدهای انتخابات و مردم با دولت وجود دارد، اختلافات خانوادگی است و ربطی به بیگانگان ندارد، ما خودمان این اختلافات را حل می کنیم.»

خانه قدیمی، روز، داخلی( این فیلم هیچ صحنه خارجی ندارد)

آقا، علی، میرحسین، مهدی، سید محمد، محمود، عمواکبر، عمو حسینعلی، فائزه، فاطمه اره، صادق پسر کشورخانوم در خانه هستند. عکس بابابزرگ روی دیوار است و کج شده است.

آقا نشسته است روی مبل استیل و محمود لای دست و پای او بازی می کند. علی هم با موهای بورش عینک را روی بینی اش جابجا می کند و کنار آقا نشسته و دائم با عبای آقا ور می رود، حال آقا خوب نیست و علی دارد دستمال خیس روی پیشانی اش می گذارد.

علی: خوب می شه آقاجون! یک سری اختلافات خانوادگی یه که داریم حلش می کنیم. شما گریه نکنین، برای دست تون و قلب تون خوب نیست……………

برای خواندن باقی مطلب اینجا را کلیک کنید:

(more…)

نامه ابراهیم نبوی به خامنه ای پس از نطق نماز جمعه 29 خرداد

ژوئن 20, 2009

آقای خامنه ای! مردم شما را سر جای تان می نشانند، ابراهيم نبوی

ابراهيم نبوی

جناب آقای سيد علی خامنه ای
اظهارات امروز شما همه اتفاقات رخ يافته روزهای اخير را متوجه حضرتعالی می کند. از سوی ديگر ديروز اعلام شد که سرکار خانم رجايی، همسر شهيد رجايی، نخست وزير و رئيس جمهور محبوب آيت الله خمينی را در حرم حضرت معصومه دستگير کرده اند و وی را به زندان برده اند، چرا که او نيز مانند ميليونها ايرانی ديگر به ظلم و بی عدالتی که بر اين ملت رفته است، اعتراض کرده بود و دولت تحت امر شما صدای او را هم نتوانست تحمل کند. حق نخست وزير محبوب آيت الله خمينی و نخست وزير سابق خودتان بر اساس شواهد بسيار و قرائن بيشمار، در انتخاباتی پرشکوه و بی نظير غصب شده و شما پيش از آنکه حتی پيرمردهای منصوب خودتان انتخابات را تائيد کنند، بی صبرانه بر دروغی بزرگ مهر تائيد زديد و با همين کار، هم از وظيفه قانونی تان تخلف کرديد و هم شرط » عدل» را که از شروط اصلی ولی فقيه است، زير پا نهاديد. اينها همه به کنار، سووالی بزرگتر مطرح است، شما می دانيد چه می کنيد؟ می دانيد به کجا می رويد؟

آقای خامنه ای!
مرا به عنوان يکی از نويسندگان سرشناس ايرانی می شناسند، برخی بر اين کلمه » خوب» را هم می افزايند، يکی از اينها روحانی شريفی است که هفت سالی قبل که از زندان بيرون آمده بودم گفته بود «آقا گفته اند تو و فلانی نويسنده های خوبی هستيد، چرا نمی نويسيد؟» و اين زمانی بود که تازه از زندان بيرون آمده بودم به جرم نوشتن و روزگارم بخاطر حفظ حرمت همان قلمی که خدای به آن قسم خورده بود و قاضی شما بی حرمتش کرده بود، ويران بود و هنوزم بر اين باور بودم که قلمم می تواند جز هديه کردن لبخندی به ملت شايد کاری ديگر هم بتواند بکند. خوانده بودم روايت شاعرانه و مسحور کننده عبدالفتاح عبدالمقصود را از زندگی » علی بن ابيطالب» و قصد کرده بودم که سه چهار سالی از زندگی ام را بگذارم برای نوشتن زندگی امام حسين.
اين وسوسه تنها در من کافر نبود که سرگذشت آن بزرگان را بسياری از هم قبيلگان من نوشته اند، از همان عبدالفتاح عبدالمقصود بگير تا شاعران و نويسندگان بزرگ ايران و عرب و حتی نويسنده بزرگ ايرانی مرحوم غلامحسين ساعدی که می خواست » مقتل» را بنويسد و ما همگی بيش از آنکه اهل شريعت باشيم، سرگشتگانی بوديم که با خدای خويش عاشقانه به مهر و قهر بوديم، نه چون رفقای شما که بندگی و بردگی منش و روش شان در مواجهه با خدای است. من به قول آن پير، بينوا بندگی سربه راه نبودم، و راه بهشت مينوی من بزروی طوع و خاکساری ديگران نبود، اما جای آفتاب را می دانستم و کلمه را می شناختم و می دانستم که آن کسی می تواند راوی شرق باشد که خورشيد عشق در دلش طلوعی کرده باشد، نه آنان که تمام روحشان را شب گرفته است و کلمات شان غروب می کند وقتی که روايت را آغاز می کنند. اما نشد، نشد و نشد آن کار که بشود. داروغگان و شحنگان دستگاه داغ و درفش چنان کردند که رخت بر بستيم از وحشت زندان سکندر و خراجات سنگين تان را هم تاب نياورديم و حالا گرفتاری ماست و اين غول های بيابان. که می بينيد هر چه باشند از آن راهزنان خيابانی چکمه پوش و چماق به دست شريف تر اند……..

لطفا برای خواندن بقیه نامه اینجا را کلیک کنید

(more…)